تاريخ : 13 / 11 / 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 310 مرتبه

سلام عزیز دلم، خوبی ؟

ببخشید که اینقدر دیر به دیر سر می زنم و وبلاگت رو به روز میکنم ،بهم نگی چقدرتنبل هستیا؟

الان ٣ سال و ٨ماهت شده ؟ طبق معمول هم مهدهستی(خیلی ناراحتم که مهد می ری اگه شرایطش فراهم بود پیشم باشی خیلی خوب می شد)این مدت یه خورده مشغول بودم راستی مامان دانشگاه قبول شده نمی دونی که چقدر خوشحال شدیم (البته بعضی ها هم خیلی ناراحت شده بودند) به هر ترتیب ترم اول رو پشت سر گذاشتم با موفقیت البته شما هم خیلی باهام همراهی کردی یک ماه برای امتحانات مرخصی گرفتم باهم خونه بودیم من درس می خوندم شما هم برای خودت بازی می کردی بهت قول دادم که برات یه کادو میخرم ، که روز آخر امتحاناتم با بابایی وخودت رفتیم اسباب بازی فروشی یه ماشین انتخاب کردی همینطور چون پسر خوبی بودی فرشته مهربون هم یه هواپیما برات آوردکه خاله حدیث بهت داد کلی ذوق کرده بودی .



موضوع :
تاريخ : 2 / 4 / 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 363 مرتبه

سلام مهربونم

امروز ٢تیر ١٣٩٢ ، روز المپیک و کودکان نامگذاری شده ،به همین مناسبت از طرف مهد کودک به کمیته ملی المپیک رفتید تا اونجا بازی کنید (بازیهای شاد کودکانه ) چون که  مهد همجوار کمیته هست با مربیای مهد پیاده رفتید ، امیدوارم بهتون خوش گذشته باشه ، چند لحظه پیش  رفتم به سایت کمیته ملی المپیک ایران سر زدم چند تا عکس ازمراسم امروز گذاشته بودند.

 

 به افتخار امیر محمدم و همه بچه های دنیا هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا 

چند تا از عکسها رو در ادامه مطلب آوردم .

 

 



ادامه مطلب...

موضوع :
تاريخ : 26 / 3 / 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 341 مرتبه
اقای روحانی! اقای روحانی! من با تو حرف دارم! وقت داری؟

اقای روحانی! اقای روحانی امروز 25 خرداد است! سالروز حماسه من! 

اقای روحانی! اقای روحانی! میر سبز من بی جرم و بی گناه و بیدادگاه روزهاست که در حبس است!

اقای روحانی! اقای روحانی! تو منتخب من و منهای زیادی بودی! من هایی که با دنیایی از ترس از خاطرات تلخ گذشته به پای صندوق های رای رفتند!

اقای روحانی! اقای روحانی! من و من های زیادی بیش از بیست و چند ساعت پای لبتاب هایمان اینده کشورمان را با نگرانی پیگیری کردیم!

اقای روحانی! اقای روحانی! امروز جشن پیروزی توست! جشنت را هر چه با شکوه تر برگزار کن و لذت ببر از انچه که در رویاهایت هم نمیدیدی! اما به یاد من و من های بی گناهی که امروز گوشه زندان به امید تنها شنیدن خبرهایی غناعت کرده اند باش

اقای روحانی! اقای روحانی! امروز مردمم بعد سالها با تردید میخندد!

اقای روحانی! اقای روحانی! من و من های زیادی امروز به تو چشم دوخته ایم! چشمهایمان را کور نکن……و به یاد داشته باش رای امروز تو را خس و خاشاک های دیروز ساختند و حماسه تو را افریدند!
 


موضوع :
تاريخ : 25 / 2 / 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 334 مرتبه

سلام امیر محمدم             Baby1r.gif

همیشه لبخند بر لبانت

عشق در قلبت

لطف درنگاهت

محبت در چهره ات

بخشش در رفتارت

وحق در زبانت جاری باشد

تولدت مبارک



موضوع :
تاريخ : 19 / 1 / 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 375 مرتبه



موضوع :
تاريخ : 19 / 1 / 1392 | نویسنده : مامان
بازدید : 351 مرتبه

سلام امیر محمدم امروز 2سال و10ماه و23 روزته ، صحیح وسالم خدا روشکر تو مهد پیش خاله فاطمه ایی.

بریم سر حرف اصلی مون ، 4ماهست تو وبلاگت مطلب جدید نذاشتم خیلی ازاین بابت ناراحتم.

تو این مدت اتفاقات زیادی افتاده که حتمابرات می نویسم سال 1392 به سلامتی وخوشی شروع شد انشاء ا...سالی همراه با سلامتی ، شادی و ... سپری کنی

 



موضوع :
تاريخ : 13 / 9 / 1391 | نویسنده : مامان
بازدید : 365 مرتبه

سلام امير محمدم ،

امروز 2سال و 6ماه و 19روزه كه خدايه فرشته كوچولو به من و بابايي داده .

10روز پيش عاشورا بود باز محرم اومدوتاسوعا و عاشورا ،صحراي كربلا وامام حسين (ع) و      بي وفايي  كوفيان و....

از چند روز قبل كه دايي حسين و زن دايي و اميد اومده بودند خونمون وما هم از فرصت استفاده كرديم و رفتيم شمال ،‌چون دايي بايد بعد از ظهر عاشورا يه سر مي رفت سركار اونها روز عاشورا حركت كردند و رفتند شما هم كه بهونه مي گرفتي مي خواستي با هاشون بري دايي تو ماشينشون نشوندت و يه دور تو شهرك باهات زد ، بعد اومدي پيش من و اونها رفتند ماهم آماده شديم و با بابايي رفتيم كه تو مراسم شركت كنيم البته شيروكيك نذر داشتم كه پخش كردم ، آخر سينه زني، داشتند غذاي نذري پخش مي كردن  اينقدر شلوغ بود كه بهمون نرسيد به بابايي گفتم يه دور تو شهر بزنيم تا غذاي نذري بگيريم چند جا رفتيم يا غذاشون تموم شده بود يا اينقدر شلوغ بود  اگه وايميساديم گيرمون نمي يومد شما هم خسته شده بودي و دست مردم غذا مي ديدي حتي بعضي ها 5، 6تا غذا گرفته بودند همش به من و بابايي مي گفتي بابا غذا پيدا كن ،اينقدربا معصوميت اين جمله رو تكرار مي كردي كه جگر منو بابا كباب مي شد (پسر گلم اونموقع ياد اون بچه هاي معصوم تو صحراي كربلا افتادم كه حتي يه قطره آب هم نداشتند تا دهانشون خشك نمونه ) نهايتا ساعت 2شده بود و ما غذاي نذري امام حسين گيرمون نيومد و رفتيم خونه شما هم همش ناراحتي مي كردي خونه كه رسيديم بابا بيرون موند و من يه قابلمه به بابايي دادم گفتم برو غذا بگير البته تو قابلمه پلو بود بابايي بعد از چند دقيقه اومد گفت امير محمد برات غذا پيدا كردم ، منم كالباس از تو يخچال درآوردم تو سفره گذاشتيم شما هم خوشحال شده بودي و بالا و پايين مي پريدي و مي گفتي بابا غذا پيدا كرد

 



موضوع :
تاريخ : 3 / 8 / 1391 | نویسنده : مامان
بازدید : 432 مرتبه

سلام امير محمدم

امروز بعد از چند وقفه اومدم هر روز مي يام و وبلاگت رو مي بينم ولي حوصله نوشتن ندارم ، (مامان نياز به استراحت داره ، فكر مي كنم افسردگي گرفتم )امروز اومدم برات بنويسم

چند روز قبل كه داشتيم مي رفتيم خونه ، تو به بابا نگاه كردي و  گفتي مامان چشم بابا جيش كرد!!!!!!!! تعجبمنم برگشتم چشم بابايي رو نگاه كردم ديدم نور خورشيد تو چشمش افتاده داره اشك مي ياد ،با بابا زديم زير خنده ، قهقههبهت گفتم نه مامان جيش نيست از چشم بابا اشك اومده تو هم در اومدي گفتي بابا بدو بدو كرده خورده زمين پاش شكسته گريه كردهگریه ، از چشماش اشك اومده

 



موضوع :
تاريخ : 4 / 5 / 1391 | نویسنده : مامان
بازدید : 1379 مرتبه

سلام امير محمد گلم ، طبق روال هميشه مهدي، پيش خاله سميرا ، من و بابايي هم اداره ايم خيلي بازيگوش ودوست داشتني شدي (البته بعضي وقتها هم خيلي اذيت مي كني ) پديشب اولين بار بود كه گفتي اين چيه ؟ عمو اينا رو گفته بوديم بياند خونه ما افطاري ،فرني هم درست كرده بود و ليدا جون(همسايمون) سمبوسه آورده بود تو اول گفتي اينو مي خوام بعد كه گذاشتم تو بشقابت همش مي گفتي اين چيه ؟ سارا هم برات بازش كرد تا خنك بشه همش سيب زميني ها ، ذرت و... رو برمي داشتي مي گفتي اين چيه ؟ مامان قربونت بره ، بعد رسيد نوبت به فرني ، اونم انگار برات ناشناخته بود بعد مي گفتي اين چيه ؟ البته شام هيچي نخوردي ، حالا از ديروز تا حالا هر چيزي رو مي بيني مي گي اين چيه منم بهت مي گم چيه .



موضوع :
تاريخ : 3 / 5 / 1391 | نویسنده : مامان
بازدید : 470 مرتبه

سلام امير محمدم امروز 2سال و 2ماه و 9روزه ،كه جمع 2نفري من وبابا ، 3نفري شده واتفاقات شيرين وتلخ زيادي  افتاده ،

خيلي حرف دارم برات بنويسم ولي نمي دونم چرا اصلا حوصله نوشتن ندارم هرروز مي گم فردا مي نويسم اما نمي دونم اون فردا كي مي ياد

دعا كن براي ماماني با اون دستهاي كوچكت ، ماماني خيلي خسته است ، ازبس كه با كسي حرف نزدم ديگه داره يادم ميره چي بگم ، چي بنويسم و.... تمام حرف زدنام شده تلفني اونا با مامان بزرگ و خاله جالب اينه  وقتي رودررو  همديگه رو مي بينيم حرفي براي گفتن ندارم ، هرچي بابابزرگ ومامان بزرگ دايي و خاله ميگن چه خبر ؟ منم ميگم سلامتي انگار توي چند ماهي كه همديگه رو نمي بينيم هيچ اتفاقي نفتاده زمين وزمان وايساده بوده وآب از آب تكون نخورده و..................

امير محمدم بد جوري دلم گرفته و اشك تو چشمام جمع شده ،نمي دونم چي مي خوام ؟ولي احساس كمبود مي كنم انگار يه چيزي رو گم كردم ............

خدايا از اين وضعيت نجاتم بده ....................................................



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد